شنيدم علي آقا دنبال کارم بوده. دادگاه هم رفته.
من دلم ميخواست در اين مطلب، يک کمي هم در مورد عفو و بخشش صحبت کنيم. وقتي کلمه عفو را ميشنوي چشمانت پر نميشود؟
اولش
اين را بگويم که راستش حضورم در اين زندان خيلي به من کمک کرد. حالا فکر
ميکنم چرا ميگويند زندان چشم آدم را باز ميکند. شرايطي را ديدهام که حس
ميکنم کسي که جرمي را مرتکب نشده بهتر است بيايد و زندگي در زندان را هم
تجربه کند تا بعدها در زندگياش موفق باشد. تا دقت کند که ديگر بلايي سرش
نيايد. من هم از اين زندگي تجربياتي به دست آوردم. انشاالله اگر قسمت شد و
آزاد شدم بايد بروم دنبال زندگي از جنس ديگري. بايد کمکم کنند که بروم توي
ورزش. توي مربيگري. دنياي خودم.
رفقاي تو ورزشي نبودند؟
شايد
از طرفدارهاي فوتبال بودند ولي مورد خوبي براي رفاقت نبودند. توي رشته من و
دنياي من نبودند که بيايند برويم همهاش توي فوتبال باشيم. بيشتر براي
خوشگذراني من را انتخاب کرده بودند.

دستهايت چرا سوخته؟
اثر داروي بيهوشي است روي پوست.
وقتي وارد اينجا شدي چه حسي داشتي؟ قبلا به قزل حصار نيامده بودي؟
وقتي
وارد خيلي دلتنگ شدم. تا حالا حبس نکشيده بودم. البته سال 75 با بچههاي
تيم ملي آمديم اينجا براي فوتبال بازي کردن با زندانيها. وقتي وارد بند
شدم خاطرات آن روزها يادم آمد. به خودم گفتم خدايا چه روزهاي خوبي بود.
بازيهاي روزگار را از سر گذراندم که يک روز اين جا آمدم به عنوان قهرمان و
همه زندانيها برايم هورا کشيدند و حالا خودم در انتظار مليپوشان هستم که
براي تشويق زندانيها به اينجا بيايند. وقتي وارد بند شدم به خودم گفتم
خدايا ممکن است الان زمان برگردد و من چشمهايم را باز کنم و فکر کنم که
براي بازي دوستانه آمدهام و بعد از بازي به خانهمان بر ميگردم. به زندگي
دوباره. اما همه اينها وهم و خيال است و باز به ديوارها و ميلهها و
زمستان 89 و دادگاهم که شنبه آينده است فکر ميکنم.
اگر صميميترين رفيقت به ملاقاتت بيايد، دوست داري چه برايت سوغاتي بياورد؟
يک خبر خوش راجع به عفو من را شما دادي، اگر خبر خوش تکميلياش را هم او بدهد ديگر همه چيز کامل است.
منظورم يک چيزي دنيوي است. مثلا يک توپ، يک گرمکن يا سيگار يا سيب يا مجله و...
نميدانم والله. ولي اگر يک دست لباس استقلال برايم بياورد شادم ميکند.
پس پرسپوليس چي؟
اين جا پرسپوليسي زياد است، آبي کم است.
روزي
که خبر دستگيريات پيچيد همه کپ کردند. مطبوعات هر کدام چيزي نوشتند. يک
روزنامه تيتر زد«ملي پوش سابق در يک قدمي اعدام.» هرکس چيزي نوشت. يک کلاغ
را کردند چهل کلاغ. حالا خودت دوست نداري ماجرا را واقعيتر و شفافتر
بگويي؟
نوشتند 40 گرم «کرک» داشتم و
موتورم دزدي. البته 40 گرم بوده کلا ولي 20 گرم کرک بوده و 20 گرم داروي
ترک اعتياد که براي دوستانم گرفته بودم. قرار بود يکي بيايد بهش بدهم.
دوستم زنگ زد پرسيد آماده است؟ گفتم آره. وقتي رسيد گرفتنش. آگاهي شک کرد
بهش و ميبيند موتورسيکلتش دزدي بوده. من هم که آمدم گرفتنم. اين چيزها چيه
که مينويسند. فلاني لابراتور کرک داشته. اينها چيه. لابراتور چيه. من در
خانه پدريام زندگي ميکردم و 50 نفر آدم بوديم. آنجا مگر ميشود لابراتور
راه انداخت.
آن پسره چي؟ او را هم گرفتند؟
بله، اما با فيش حقوقياش آزاد شد. چون جرمش فقط موتور دزدي بود.
اگر يک روز اين در باز شود و بيرون بيايي واقعا چه افقي را براي خودت ترسيم ميکني؟
سعي
ميکنم محبتي که در حقم شده را جبران کنم. سعي ميکنم شرايطي را به وجود
بياورم که آنهايي که دنبال کارم بودند خوشحال شوند و از امداد خود پشيمان
نشوند. به آنها ثابت ميکنم که کار درستي در دستگيري از يک دردمند
داشتهاند.
پسرت چند سال دارد؟
من اينجا بودم به دنيا آمد.
اسمش؟
نمي دانم.
عجب، عجب، نمي داني اسمش را؟
«ابرش» ميگذاريم.
ابرش؟
فکر ميکنم اسم يکي از سرداران ايراني باشد.
بچه ديگري هم داري؟
دخترم سه سال و نيم اش است.نيوشا.
سرگرميات اينجا چيه؟
هفتهاي
3 جلسه فوتبال. مسابقات دهه فجر خيلي خوب گذشت. 8 تيم داشتيم. يکي از
تيمها مال افغانيهاست. خب تفريحاتمان فقط فوتبال است. مامورهايشان هم
اهل فوتبالند. خوشبختانه از شانس من در واحد ما اکثريتشان فوتبالي هستند.
گل کوچکبازهاي خوبي هستند.
روماريوي ايران. اين لقب چه حس و حالي به تو ميدهد.
مگر ميشود از ياد آدم برود. همين جا هم بچههاي فوتبالي زندان ميگفتند.